سه؟ چهار؟ شایدم پنج. همین سنهاست که آدم بدون آنکه بترسد هر چیزی که پیش بیاید را تجربه میکند. همین شد که قیچی را برداشتم و آرایشگر خودم شدم. یک دسته مو از جلوی سرم جدا کردم، محکم گرفتمش و با قیچی نه اینکه کوتاهش کنم، از ته بریدم.
خبر نداشتم آن روز، جمعه بود و جمعه یعنی حمام و مهمانی. شاید اگر میدانستم میخواهیم برای نهار برویم خانهی دوست ِپولدار بابا که سه پسر و یک دختر و یک زن خیلی پیر (که در اتاق سمت راست راهرو زندگی میکرد و چند وقت بعد هم مرد) و یک پیانو دارد، حتما با دقت بیشتری موهای پشت سر را هم کوتاه میکردم.جمعه روز حمام بود و خیلی زود لو رفتم.مامان جیغ کشید، بعد دعوایم کرد. بابا یادم نیست. اما شاید ته دلش خندیده بود اما به من اخم کرده بود. مامان دستم را گرفت. حمامم کر
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی
تاريخ: جمعه
10 آذر
1396 ساعت: 15:26